یاس خوشبو ی عالم

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

برگزیده سخنان شیخ رجب علی خیاط

08 دی 1393 توسط قديري اناري

(1)  سعي كنيد صفات خدايي در شما زنده شود.

 

خداوند كريم است ،شما هم كريم باشيد .

 

رحيم است ،رحيم باشيد

 

ستار است ،ستار باشيد…

 

(2)  اي انسان خودت را بشناس

 

و با اوباش رفاقت نكن ،

 

ملكوت و ملائكه دوستان تواند.

 

(3)  عمل ،فقط وفقط

 

بايد براي رضاي باري تعالي و با اخلاص باشد.

 

(4)  اگر ما به قدر ترسيدن از يك عقرب

 

از عقاب خدا بترسيم ،

 

همه كارهاي عالم اصلاح مي شود.

 

(5)  تو براي خدا باش ،

 

خدا و همه ملائكه اش براي تو خواهند بود ،

 

من كان لله كان الله له.

 

(6)  مقدسها همه كارشان خوب است ،فقط ؛؛

 

من؛؛ شان را بايد با خدا عوض كنند.

 

(7)  دعا كنيد كه خداوند از كري و كوري نجاتتان بدهد ،

 

وتا هنگامي كه انسان غير از خدا بخواهد ،

 

هم كور است و هم كر.

 

(8)  دل جاي خداست

 

.صاحب اين خانه خداست؛

 

آن را اجاره ندهيد.

 

(9)  دل آيينه است .

 

غير خدا را در آن راه ندهيد ،

 

كه اگر يك لكه كوچك پيدا كند زودنشان مي دهد.

 

(10) كار را فقط براي خدا انجام دهيد ؛

 

نه براي ثواب ،

 

يا ترس از جهنم.

 

(11)دلت را انبار پنبه مكن ،

 

سعي كن دلت خدا را نشان دهد.

 

(12)اگر انسان بخواهد راحت شود ،

 

بايد عمر خود را به خدا واگذاردكند

 

و هر چه او مي خواهد .

 

(13) حد كمال انسان اين است كه به خدا برسد ،

 

يعني مظهر صفات حق شود.

 

(14) حال انسان بايد همچون فرهاد باشد،

 

تيشه اي هم كه مي زد به ياد شيرين مي زد.

 

(15) اگر انسان ،

 

خودش علاقه اي به غير خدا نداشته باشد،

 

نفس و شيطان زورشان به او نمي رسد.

 

(16) اگر طالب زرق و برق دنيا هستي ،

 

آن را دير يا زودبه دست مي آوري ،

 

ولي چيزي در آن نيست .

 

اما اگر بخواهي وجود حق تعالي ترا صدا كند

 

و دستت را بگيرد

 

مقداري معرفت پيدا كن

 

و با او معامله كن.

 

(17) اگر مواظب دلتان باشيد

 

و غير خدارا در آن راه ندهيد ،

 

آنچه را ديگران نمي بينند شما مي بينيد،

 

و آنچه را ديگران نمي شنوند شما مي شنويد.

 

(18) اگر كسي براي خدا كار كند ،

 

چشم دلش باز مي شود.

 

(19) خداوند بقدري مهربان است

 

كه گويا فقط همين يك بنده را دارد

 

كه دائم به او مي گويد :

 

اين كار را بكن و آن كار را مكن ،تا درست بشوي.

 

(20) كسي كه دنيا را از راه حرام بخواهد ،

 

باطنش سگ مي شود .

 

آن كه آخرت را بخواهد خنثي است

 

وآن كه خدا را بخواهد مرد است.

 

 3 نظر

دیروز شیطان را دیدم!!!

08 دی 1393 توسط قديري اناري

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه‌طلبی و قدرت. هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگی‌شان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد، دلم می‌خواست همه‌ نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم، نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد، می‌بینی آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. با هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد، اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه‌ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .

اشک‌هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی‌ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم… صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

 

 نظر دهید »

زیرکی علامه حلی ( ره)

06 دی 1393 توسط قديري اناري

نقل كرده اند كه «علامه حلى‏» در حال طفوليت در خدمت دايى خود «محقق‏» درس مى خواند و گاهى فرار مى كرد، محقق او را تعقيب ‏مى‏كرد تا او را بگيرد، چون به نزديك او مى رسيد، علامه آيه ‏سجده را مى خواند و محقق كه به سجده مى رفت، او فرار مى‏كرد.!!!!!!

 نظر دهید »

قیمت نعمت های خدا.......؟؟؟؟

05 دی 1393 توسط قديري اناري

*هيچ وقت از خودمون پرسيديم قيمت يه روز زندگى چنده؟ ما که قيمت همه چيزو با پول ميسنجيم تا حالا شده از خدا بپرسيم: قيمت يه دست سالم چنده؟ يه چشم بى عيب چقدر مى ارزه؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنيم؟ قيمت يه سلامتى فابريک چقدره؟ و خيلى سوال ها مثل اين…. چيه…؟ خيلى خنده داره نه؟ اگه يه روزى فهميديم قيمت يه ليتر بارون چنده؟قيمت يه ساعت روشنايى خورشيد چنده؟ چقدر بايد بابت مکالمه رايگان با خدا پول پرداخت کنيم؟ يا اينکه چقدر بديم تا بى منت نفسمون رو،با طراوت طبيعت پر کنيم…. تموم قشنگى هاى دنيا مال ما،مجانى مجانى* خدايا برای تمام نعمتهايت هزاران بار سپاس***** خدا خداا خدااا خداااا خدااااا خدااااااا خداااااااا خدااااااااا خداااااااااا خدااااااااااا خداااااااااااا خدااااااااااااا خداااااااااااااا خدااااااااااااااا خداااااااااااااااا *********دوســــــــــــتـت دارررررررم******

 1 نظر

محمدباقر ونفس اماره

05 دی 1393 توسط قديري اناري

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سكوت كند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و …. محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطایی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمایی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و … علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می‌نمود. هر بار که نفسم وسوسه می‌کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌دارند. از مهمترین شاگردان وی می‌توان به ملاصدرا اشاره نمود.

 1 نظر
  • 1
  • ...
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • ...
  • 54
  • ...
  • 55
  • 56
  • 57
  • ...
  • 58
  • ...
  • 59
  • 60
  • 61
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • آداب زندگی
  • داستانهایی از "خدا"
  • خاطره ای کوتاه از یک شهید
  • حرف دل
  • داستانی
  • لطایف قرانی
  • روز شمار
  • اخلاقی
  • مهدوی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

حدیث

حدیث موضوعی
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس