یاس خوشبو ی عالم

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

زنی در نکاح فرزندش

29 آذر 1393 توسط قديري اناري

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم     در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شكايت كرد. و ناله سر مى داد كه : - خدايا! بين من و مادرم حكم كن . عمر از او پرسيد: - مگر مادرت چه كرده است ؟ چرا درباره او شكايت مى كنى ؟ جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شكم خود پرورده و دو سال تمام نيز شير داده . اكنون كه بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخيص مى دهم ، مرا طرد كرده و مى گويد: تو فرزند من نيستى ! حال آنكه او مادر من و من فرزند او هستم . عمر دستور داد زن را بياورند. زن كه فهميد علت اظهارش چيست ، به همراه چهار برادرش و نيز چهل شاهد در محكمه حاضر شد. عمر از جوان خواست تا ادعايش را مطرح نمايد. جوان گفته هاى خود را تكرار كرد و قسم ياد كرد كه اين زن مادر من است . عمر به زن گفت : - شما در جواب چه مى گوييد؟ زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گيرم و به پيغمبر سوگند ياد مى كنم كه اين پسر را نمى شناسم . او با چنين ادعاى مى خواهد مرا در بين قبيله و خويشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قريشم و تا بحال شوهر نكرده ام و هنوز باكره ام . در چنين حالتى چگونه ممكن است او فرزند من باشد؟ عمر پرسيد: آيا شاهد دارى ؟ زن پاسخ داد: اينها همه گواهان و شهود من هستند. آن چهل نفر شهادت دادند كه پسر دروغ مى گويد و نيز گواهى دادند كه اين زن شوهر نكرده و هنوز هم باكره است . عمر دستور داد كه پسر را زندانى كنند تا درباره شهود تحقيق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد. ماءموران در حالى كه پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على عليه السلام برخورد نمودند، پسر فرياد زد: - يا على ! به دادم برس . زيرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بيان كرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانيد. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آورديد؟ گفتند: على عليه السلام دستور داد برگردانيد و ما از شما مكرر شنيده ايم كه با دستور على بن ابى طالب عليه السلام مخالفت نكنيد. در اين وقت حضرت على عليه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار كنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بيان كن . جوان دوباره تمام شرح حالش را بيان نمود. على عليه السلام رو به عمر كرد و گفت : - آيا مايلى من درباره اين دو نفر قضاوت كنم ؟ عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مايل نباشم و حال آنكه از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده ام كه فرمود: - على بن ابى طالب عليه السلام از همه شما داناتر است . حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟ گفت : بلى ! چهل شاهد دارم كه همگى حاضرند. در اين وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پيش گواهى دادند. على عليه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حكم مى كنم . همان حكمى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من آموخته است . سپس به زن فرمود: آيا در كارهاى خود سرپرست و صاحب اختيار دارى ؟ زن پاسخ داد: بلى ! اين چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختيار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: - آيا درباره خود و خواهرتان به من اجازه و اختيار مى دهيد؟ گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختيار هستيد. حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم كه در اين وقت در مجلس حاضرند. اين زن را به عقد ازدواج اين پسر درآوردم و به مهريه چهارصد درهم وجه نقد كه خود آن را مى پردازم . (البته عقد صورت ظاهرى داشت ). سپس به قنبر فرمود: سريعا چهارصد درهم حاضر كن . قنبر چهارصد درهم آورد. حضرت تمام پولها را در دست جوان ريخت . فرمود: اين پولها را بگير و در دامن زنت بريز و دست او را بگير و ببر و ديگر نزد ما برنگرد مگر آنكه آثار عروسى در تو باشد، يعنى غسل كرده برگردى . پسر از جاى خود حركت كرد و پولها را در دامن زن ريخت و گفت : - برخيز! برويم . در اين هنگام زن فرياد زد: ((اءلنار! النار!)) (آتش ! آتش !) اى پسر عموى پيغمبر آيا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟! به خدا قسم ! اين جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند كه پدرش غلام آزاد شده اى بود اين پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند: - فرزند بودن او را انكار كن و من هم طبق دستور برادرانم چنين عملى را انجام دادم ولى اكنون اعتراف مى كنم كه او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبريز است . مادر دست پسر را گرفت و از محكمه بيرون رفتند. عمر گفت : ((واعمراه ، لو لا على لهلك عمر)) - ((اگر على نبود من هلاك شده بودم .)) (18)

 نظر دهید »

دمی با قران*

29 آذر 1393 توسط قديري اناري

فوايد آية الكرسی: خواندن آن هنگام خروج از منزل، هفتاد هزار فرشته نگهبان شما میشوند/هنگام ورود به منزل، قحطی و فقرهرگز به منزلتان نمی آيد/خواندن بعد از وضو،شخصیت شما را70درجه بلند مرتبه تر می سازد/خواندن قبل ازاستراحت، فرشته هاتمام شب رامحافظتان خواهندبود/خواندن بعد ازنمازواجب، فاصله شما تابهشت فقط مرگ است.

 

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

اللّه ُلاَ إِلَـهَ إِلاَّ هُو الْحَيُّ الْقَيُّوم لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الأَرْض مَن ذَاالَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِم ْوَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يُحِيطُون بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَاشَاء وَسِع كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَات وَالأَرْض وَلا يَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوالْعَلِي ُّ الْعَظِيمُ )  ▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه فرزند صالح ميخواي:

رَبِّ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ‬‬

رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْدًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ‬‬

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه ميترسي قلبت گمراه بشه:

رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّاب��ُ‬‬

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه ميخواي شهيد از دنيا بري:

رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ‬‬ 

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه غم و غصه ي بزرگي داري:

حَسْبِيَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ‬ ‬

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ ‬‬

 اگه ميخواي خودت و فرزندانت پايبند نماز باشيد:

رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ‬ ‬

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه ميخواي همسر و فرزندانت بهت وفادار باشن:

رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا 

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

 اگه خونه ي خوب ميخواي:

رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبَارَكًا وَأَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِين��َ

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

 اگه ميخواي شيطان ازت دور باشه:

رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّيَاطِينِ وَأَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُونِ 

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓ ‬‬

اگه از عذاب جهنم ميترسي:

رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا 

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه ميترسي خدا اعمالت رو قبول نکنه:

رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ ‬‬

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

اگه ناراحتي:

إنما أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّه 

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

در پناه قرآن باشي



 نظر دهید »

بیوگرافی ادم

29 آذر 1393 توسط قديري اناري

نامت چه بود؟

 

آدم

 

فرزند ؟

 

من را نه مادری نه پدر….. بنویس اول یتیم عالم خلقت

 

نام محل تولد؟

 

بهشت پاک

 

اینک محل سکونت ؟

 

زمین خاک

 

قدت؟

 

روزی چنان بلند که همسایه خدا…اینک به اندازه بختم به روی خاک

 

اعضای خانواده؟

 

حوای خوب و پاک

 

قابیل خشمناک

 

هابیل زیر خاک

 

روز تولدت؟

 

درروز جمعه ای به گمانم که روز عشق

 

رنگت؟

 

اینک فقط سیاه ز شرم چنان گتاه

 

چشمت؟

 

رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان

 

وزنت؟

 

نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست

 

نه آنچنان وزین که بشینم بر این زمین

 

جنست؟

 

نیمی مرا ز خاک…… نیمی دگر خدا

 

شاکی تو؟

 

خدا

 

نام وکیل؟

 

آنهم فقط خدا

 

جرمت؟

 

یک سیب از درخت وسوسه !

 

تنها همین؟!!!!!!!!!!!

 

همین…….

 

حکم ؟

 

تبعید در زمین!!!!!!!!!!

 

همدست در گناه؟

 

حوای آشنا

 

ترسیده ای؟

 

کمی

 

ز چه؟

 

که شوم من اسیر خاک

 

آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

 

بلی.

 

چه کسی؟

 

گاهی فقط خدا

 

داری گلایه ای؟

 

دیگر گلایه نه ………ولی

 

ولی چه؟

 

حکمی چنین آنهم به یک گناه……!!!

 

دلتنگ گشته ای؟

 

زیاد

 

برای که ؟

 

تنها فقط خدا

 

آورده ای سند؟

 

بلی

 

چه؟

 

دو قطره اشک

 

داری تو ضامنی ؟

 

بلی

 

چه کسی؟

 

تنها کسم خدا

 

در آخرین دفاع؟

 

میخوانمش چنان که اجابت کند دعا

 2 نظر

و التین

29 آذر 1393 توسط قديري اناري

ظريفي به در خانه ي خواجه اي بخيل آمد و چشم بر درز در گذاشت و ديد خواجه

طبقي انجير در پيش دارد و به رغبت تمام مي خورد . ظريف حلقه را بر در زد. خواجه

طبق انجير را زير دستار پنهان کرد و ظريف آن را ديد. خواجه برخاست و در را باز

کرد. خواجه گفت : که هستي و چه هنري داري؟ ظريف گفت : قاري و حافظ قرآنم و قرآن را به ده روايت مي خوانم ، البته آوازي نيز دارم. خواجه گفت : برايم مقداري قرآن بخوان. ظريف شروع به خواندن اين آيات کرد :

( … والزيتون *و طور سينين * وهذا البلد الامين ) : قسم به انجير و زيتون، و قسم به کوه سينا ، و قسم به اين شهر امن و امان.

خواجه گفت : ( و التين … ) : قسم به انجير.

پس انجير کجاست؟ ظريف گفت : زير دستار.

 نظر دهید »

گفت گوی خدا با حضرت ادم

28 آذر 1393 توسط قديري اناري

خیلی قشنگه عاشق این متنم

ﺣﻀﺮﺕ آﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ که ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﺮﻓﺖ:

ﺧﺪﺍ بهش ﮔﻔﺖ: ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ ، ﺑﺎ ﺗﻮ ﺭﺍﺯﯼ ﺩﺍﺭﻡ …

ﺍﻧﺪﮐﯽ ﭘﯿﺸﺘﺮ ﺁﯼ ….

ﺁﺩﻡ ﺁﺭﺍم و ﻧﺠﯿﺐ ﺁﻣﺪ ﭘﯿﺶ

ﺯﯾﺮ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺖ …

ﻣﺤﻮ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻏﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺧﺪﺍ،

ﺩﻝ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮔﺮﯾﺴﺖ !!…

ﮔﻔﺖ: ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ…

ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺯﭼﺸﻤﺎﻥ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﮑﯿﺪ …

ﯾﺎﺩﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺑﺲ ﺗﻨﻬﺎﯾﻢ …

ﺑﻐﺾ ﺁﺩﻡ ﺗﺮﮐﯿﺪ …

ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﻟﺮﺯﯾﺪ …

ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ:

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ …

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻋﺮﺵ …

ﻧﻪ … ﻧﻪ …

ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺍﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ،

ﺩﻭﺳﺘدارت هستم

ﺁﺩﻡ ﮐﻮﻟﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ …

ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺳﺨﺖ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻣﯿﺪﺍﺷﺖ …

ﺭﺍﻫﯽ ﻇﻠﻤﺖ ﭘﺮﺷﻮﺭ ﺯﻣﯿﻦ …

ﺯﯾﺮ ﻟﺒﻬﺎﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﺎﺯ ﺷﻨﯿﺪ …

ﻧﺎﺯﻧﯿﻨﻢ ﺁﺩﻡ …

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ …

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ …

ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﮏ ﺩﺍﻧﻪ ﯼ ﮔﻨﺪﻡ …

ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺎﺵ …

 2 نظر
  • 1
  • ...
  • 50
  • 51
  • 52
  • 53
  • 54
  • 55
  • ...
  • 56
  • ...
  • 57
  • 58
  • 59
  • ...
  • 60
  • 61
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • آداب زندگی
  • داستانهایی از "خدا"
  • خاطره ای کوتاه از یک شهید
  • حرف دل
  • داستانی
  • لطایف قرانی
  • روز شمار
  • اخلاقی
  • مهدوی

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

حدیث

حدیث موضوعی
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس